ممنونم از اینکه وبلاگ منو انتخاب کردین برای دیدن
خواهشم اینه که نظر بدین و توی نظر سنجی شعرام رای بدین برام مهمه
نظر دادن شما نشانه شخصیت شماست
امیدوارم راضی از وبم بیرون برین
| روزی دلم دیدار کویت را بهانه کرد خون گریه کرد و توی سینه غصه لانه کرد پرواز دادم در خیالم مرغکی سویت شاید که در بزمت خیالی مرغ لانه کرد آنجا نشانی از غم و بیگانگی نبود یار آمد و زلف پریشان مانده،شانه کرد فریاد شد اینجا دگر حرفی ز غم مزن در بزم شاهان باید از غمنامه ناله کرد؟ آمد ندا از مرغ سوی سینه غمگین دل غم مخور معشوق می سویت روانه کرد |
شب شد و شوري به شعرم ساز شد شور شب با شعر من دمساز شد پچ پچ تنهايي ماه ماند و من همچو ماه شب دلم پُرراز شد چشمک شيرين نورش بر رخم همچو مرهم روي زخمم ناز شد دورها فرياد مي آمد ز دل آه چنديدن ساله من باز شد گفت دل وقت دعاي شب شده صوت او تا عرش رب پرواز شد |
|
روزها از پی هم می گذرند.. چه غریبانه و سرد نه خبر از طرف یار و نه از کَس دارم شده ام بی رمق از این دنیا شده آهسته نوشتن ،همه ی امیدم بوی تنهایی غمناک مرا چه کسی غیر خدا می داند؟؟ آنقدر در خود و وهمم غرقم گو که دنیایی نیست گو که هنگامه ی این عالمیان همه پوچ است و صدایی هم نیست مگر آن شوق که از دیدن بارانم بود ، همه ی روح مرا جان میداد جز تنی خیس ونگاهی بی روح چه به جا ماند؟؟افسوس روزها می گذرند شاید امید به فردا دارم که چنین چشم به پایان دوختم حال جز دیدن تو ، هیچ مرا رویا نیست کاش میشد که به دلدار رسم هر چه آن نیز خیالی باشد شاید این وصل که در رویا ،امید من است پس از امروز رسد توی رویای من از امروز تا دیدن تو شب تلخی گذرد تا فردا |
این روزها دیگر ز من از عاشقی مپرس
دلگیرم از این روزهای ساکت و خاموش
بی روح و تکراری تر از شبهای بی آ غوش
شبهای تاریکم پر از احساس تنهایی
تنهایی ام دلگیر همچون زردی پاییز
نه یاری و نه یادی از یاری کند یاری
افسوس ماند از مرام پست این بازی
قلبم گرفت
روحم به زندانی اسیر
اشعارهایم گشه از بی همدمی بی روح و بی معنا
این روزها حتی نپرس از اینکه تنهایم
ایم پر اندوه و
دنیایی پر از غصه
شادی کجا سهم عزیزان و اسیران شد؟؟؟
معشوق از آزار عاشق شاد میگردد
عاشق که کینه در دلش از جور میکارد
دنیای طفلان هم پر از اندوه و غم گشته
یا رب چرا اینگونه تقدیر است؟؟
این روزها دل از خدا هم دورتر گشته
صفحه قبل 1 صفحه بعد

